تبلیغات
دل نوشته های یک دختر چادری

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود
بعد از امتحانا یه سری به اینجا زده بودم ولی اصلا حوصله ی آپ کردن نداشتم
 خواستم بگم اگه دوست دارین هنوز دنبالم کنین(اگه این طوری باشه که واقعا از لطف زیادتونه بعد از یک سال و اندی :) ) بیاین وبلاگ جدیدم:
sanjagh-ghofli.blog.ir



: )


البته فعالیت اینجا دوباره از سر گرفته شده.
پذیرای انتقادات و پیشنهاداتتون هستم




تاریخ : جمعه 30 خرداد 1393 | 08:09 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نگاه مهربون

تجلیل پیامبر از امام علی علیه السلام در فتح مکه

 

سال هشتم هجرت، در روز فتح مکّه، حضرت علی علیه السلام در حالی که سر خود را پوشانده بود به طرف خانه خواهرش امّ هانی رفت، چون خبردار شده بود که او حارث بن هشام و قیس بن سائب و چند نفر از بنی مخزوم را پناه داده است.

وقتی مقابل در خانه رسید، با صدای بلند فرمود: در این خانه چه کسانی را پناه داده اید؟ فراریان با شنیدن صدای او از شدت ترس، به خود می لرزیدند.

ام هانی که علی علیه السلام را نشناخته بود از خانه خارج شد و گفت: من امّ هانی، دختر عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله و خواهر امیرالمؤمنین هستم. از خانه من دور شو.

علی علیه السلام فرمود: آنهایی را که پناه داده ای بیرون کن.

امّ هانی گفت: به خدا سوگند، از تو به رسول خدا صلی الله علیه و آله شکایت خواهم کرد.

در این حال حضرت علی علیه السلام سربند خود را از سر برداشت. امّ هانی که حالا او را شناخته بود، او را در آغوش گرفت و گفت: من فدایت شوم. اما چه کنم که قسم یاد کردم از تو به رسول خدا صلی الله علیه و آله شکایت کنم.

علی علیه السلام به او فرمود: نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برو و به سوگندی که خوردی عمل کن.

ام هانی نزد پیامبر رفت اما پیش از اینکه چیزی بگوید، پیامبر به او فرمود: ام هانی، آمده ای از علی شکایت کنی. او دشمنان خدا و رسول خدا را ترسانده است. خداوند پاداش مجاهدت‌های علی را بدهد؛ و چون تو خواهر علی بن ابی طالب هستی، هر کس را پناه دادی من نیز پناه می دهم



تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 15:41 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

عربى به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا! به چه كسى نیكى كنم؟
پیامبر: به مادرت.
عرب: سپس به چه كسى نیكى كنم؟
پیامبر: به مادرت.
عرب: سپس به چه كسى نیكى كنم؟
پیامبر: به مادرت.
عرب: سپس به چه كسى نیكى كنم؟
پیامبر: به پدرت.



تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 15:40 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

روزی یکی از خدمتکاران امام رضا (علیه السلام) سیبی را نیم خورده رها کرده و دور انداخت.
امام رضا (علیه السلام) سیب نیم خورده را دیدند و رو به خدمتکاران فرمودند:
سبحان الله، اگر شما از آن بی‌نیازید، مردمی هستند که به آن نیازمندند.
آن را در اختیار کسی قرار دهید که بدان نیاز دارد.


تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 15:39 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

با دوستان درباره ثروتمندان صبحت می‌کردیم.
بحث این بود که چه می‌شود برخی یک دفعه ثروتمند می‌شوند.
اساسا چرا برخی فقط ثروت می اندوزند و از حال دیگران بی خبرند.
یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) که در میان ما بود گفت سخنی را از امام شنیده‌ام، شاید پاسخ همین پرسش‌ها باشد.

امام رضا (علیه السلام) می‌فرمود ثروت انباشته نمی‌شود مگر به سب پنج چیز:
بخل شدید، آرزوی طولانی، حرص زیاد، قطع رحم و ترجیح دادن دنیا بر آخرت.


تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 15:39 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

در مجلس امام رضا (علیه السلام) نشسته بودیم که یکی از دوستان، درباره کوتاهی‌های برادرش سخن گفت و از رفتار او نزد امام شکایت کرد.
امام وقتی گلایه‌های او را شنید، با زبان شعر او را نصیحت کرد.
ترجمه سه بیتی که حضرت سرود چنین بود:

عذر برادرت را بر گناهش بپذیر
و عیب های او را بپوشان و پنهان کن
و بر بهتان بی خرد شکیبایی کن
و رسیدگی به کارهای او را به روزگار واگذار
و پاسخ او را از روی لطف فروگذار
و ستمگر را به حسابرسش واگذار.


تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 15:38 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

تردید عمر سعد در جنگ با امام حسین علیه السلام

 

وقتی عمر بن سعد از طرف عبیدالله مخیر شد بین جنگ با حسین علیه السلام و باز پس دادن فرمان حکومت ری، سخت مردد شد. این موضوع را با عده ای در میان گذاشت. همگی او را از جنگ با حسین علیه السلام نهی کردند و حمزه بن مغیره، خواهرزاده اش به او گفت: تو را به خدا از این خیال بیرون بیا، زیرا جنگ با حسین نافرمانی خدا و قطع رحم است. به خدا سوگند، اگر همه دنیا از آن تو باشد و آن را از تو بگیرند، بهتر است از اینکه پس از مرگ به سوی خدا بروی در حالی که خون حسین بر گردنت باشد.

عمر بن سعد گفت: همین کار را انجام خواهم داد، ان شاءالله.

اما در نهایت نپذیرفت.

نزد ابن زیاد رفت و گفت: مرا به این مسئولیت گماردی، در ازای آن ولایت ری را به من اعطا کردی و مردم هم از این معامله آگاهند، ولی پیشنهادی دارم و آن این است که به همراهی عده ای از اشراف کوفه در این جنگ نیاز دارم. آنها را نزد خود فرا خوان تا همراه سپاهم باشند. سپس نام تعدادی از اشراف کوفه را ذکر کرد.

عبیدالله زیاد گفت: ما در اینکه چه کسی را خواهیم فرستاد از تو نظرخواهی نکرده ایم! اگر با این گروه که همراه توست از عهده انجام مأموریت بر می آیی که هیچ وگرنه باید از امارت ری چشم بپوشی!

عمر بن سعد چون پافشاری عبیدالله را دید گفت: خواهم رفت



تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 15:38 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

ترس و اضطراب همگانی

 

امام صادق علیه السلام: آیه و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین؛(بقره: 155) (و قطعا شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و کاستی از اموال و جان ها و محصولات می آزماییم و شکیبایان را مژده ده.) را بر مؤمنان پیش از ظهور منطبق کرد و در تفسیر جمله "بشی من الخوف و الجوع" فرمود: آنان را به مقداری ترس از پادشاهان بنی فلان در آخر حکومتشان ... گرفتار می کند.

در حدیث دیگری فرمود: ناچار پیش از ظهور سالی فرا خواهد رسید که مردم در آن گرسنه می شوند و ترس شدیدی از کشته شدن و کاستی در اموال و جان ها و محصولات آنها را فرا می گیرد.

امام باقر علیه السلام: قائم علیه السلام قیام نمی کند مگر در زمانی که ترس شدید و اضطراب و درهم ریختگی و فتنه و بلا مردم را فرا می گیرد.

امام صادق علیه السلام: خداوند در دل شیعیان ما ترس حاکم می کند پس وقتی که قائم ما علیه السلام ظهور کند هر یک از آنان پر جرأت تر از شیر و برنده تر از نیزه می گردد.

امام باقر علیه السلام: ترس از دشمنانمان دل های شیعیان ما را فرا می گیرد.

منابع



تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 15:37 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

Image result for ‫عکس نقاشی از کلاس درس‬‎
مدیر مدرسه ای در کلکته هندوستان، این نامه را  چند هفته قبل از شروع امتحانات برای والدین دانش آموزان فرستاده است:
والدین عزیز
امتحانات فرزندان شما به زودی آغاز می شود. من می دانم شما چقدر اضطراب دارید که فرزندانتان بتوانند به خوبی از عهده امتحانات بر آیند.
اما لطفا در نظر داشته باشید که در بین این دانش آموزان یک هنرمند وجود دارد که نیازی به دانستن ریاضیات ندارد.یک کارآفرین وجود دارد که نیازی به درک عمیق تاریخ یا ادبیات انگلیسی ندارد.
یک موزیسین وجود دارد که کسب نمرات بالا در شیمی برایش اهمیتی ندارد.یک ورزشکار وجود دارد که آمادگی بدنی و فیزیکی برایش بیش از درس فیزیک اهمیت دارد.اگر فرزندتان نمرات بالایی کسب کرد عالی است. در غیر این صورت، لطفا اعتماد به نفس و شخصیتش را از او نگیرید.
 به آنها بگویید مشکلی نیست آن فقط یک امتحان بود و آنها برای انجام چیزهای بزرگتری در زندگی به دنیا آمده اند.به آنها بگویید فارغ از هر نمره ای که کسب کنند شما آنها را دوست خواهید داشت و آنها را قضاوت نخواهید کرد.لطفا این را انجام دهید تا ببینید چگونه فرزندانتان جهان را فتح خواهند کرد. یک امتحان یا نمره پایین نبایستی آرزوها، استعداد و اعتماد به نفس آنها را فدا کند.و در پایان، لطفا فکر نکنید که دکترها و مهندسین تنها انسان های خوشحال و خوشبخت روی زمین هستند.
با احترام فراوان
مدیر مدرسه




تاریخ : یکشنبه 28 مرداد 1397 | 11:39 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

ﭘﺴﺮ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺧﺮﺕ ﻭ ﭘﺮﺕ ﺩﺭ ﻣﺤﻼ‌ﺕ ﺷﻬﺮ، ﺧﺮﺝ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ می آﻭﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺳﮑﻪ ﻧﺎﻗﺎﺑﻞ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﻏﺬﺍ ﮐﻨﺪ. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﮔﺸﻮﺩ، ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻏﺬﺍ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺧﻮﺍﺳﺖ. ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩ. ﭘﺴﺮﮎ ﺷﯿﺮ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﻫﯿﭻ. ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺐ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﭘﺴﺮﮎ ﮐﻪ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺮﮎ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺟﺴﻤﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﻮﯾﺘﺮ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻤﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ. ﺗﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﮑﺸﺪ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ... ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﻬﻠﮑﯽ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪ. ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻭﯼ ﻋﺎﺟﺰ ﺷﺪﻧﺪ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ. ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺸﺎﻭﺭﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻓﺮﺍﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪ، ﺑﺮﻕ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﺑﻼ‌ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻣﺼﻤﻢ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﯼ ﺑﮑﺎﺭ ﮔﯿﺮﺩ. ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﻃﻮﻻ‌ﻧﯽ ﺑﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺭﺳﯿﺪ. ﺭﻭﺯ ﺗﺮﺧﯿﺺ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ. ﺯﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻋﻤﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ. ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺧﻮﺭﺩ: ﻫﻤﻪ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﻀﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﺯﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺴﺮﮐﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪ. ﻓﻘﻂ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ: ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮ... ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﻬﺎ ﻭ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ.

تاریخ : یکشنبه 28 مرداد 1397 | 11:18 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

فاطمه ملکی رتبه اول کنکور سراسری در رشته علوم انسانی فرزند جانباز شهیدی که بدنش کلکسیون ترکش بود، بخشی از جمجمعه‌اش را برداشتند و آثار و عوارض شیمیایی بر وجودش سایه افکنده بود.

 فاطمه بدون استفاده از سهمیه و با تلاش و ایمان، در کنکور سراسری رتبه اول را کسب کرد به امید آنکه در بین نفرات اول، یک دختر خانم چادری و محجبه هم باشد که بگوید حجاب، محدودیت نیست.



تاریخ : یکشنبه 28 مرداد 1397 | 11:15 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

✔سـکانـس اول

دخـترک شاید نمی داند و بد حجـــابے می کند تـو کــــه می دانـــی نگـــــاه نکـــــن!??

✔سـکانـس دوم

پســـرک شاید نمیداند و نگـــــاه می کـــند تـــو کـه میــــدانـے خـودت را بپـوشان??

??پے نوشـت :

دخــترجان! گـناه تو نگـاه پسـر را به دنــبال دارد ... و پســـرجان، نگـاه تو ترویــج مےدهد این بی حجــابی‌ها را...

✔هـر دوی شـــما مسـئولید!! ✔

《کُلُّ أُولَٰئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولا》



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 17:24 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

پرده اول: 2 تا دختر چادری روی نیمکت نشستن و مشغول صحبت با هم هستن؛ پسری جوان هنگام عبور از جلوی اونا لپ یکی از اونارو میگیره میکشه، مامور نیروی انتظامی هم فقط نظاره گر هست ... یک چهارراه بالاتر گشت ارشاد داره به دختره گیر میده که چرا رنگ شالت قرمزه!

پرده دوم: یک آقا و خانم داخل پیاده رو دارن راه میرن که خانم وضع پوشش زننده ای داره؛ مامورین قصد دارن خانم رو به داخل ون گشت ارشاد ببرن، مرد مقاومت میکنه (معلوم نیست شوهرش هست یا دوست پسرش)، مامورین گشت ارشاد هم سماجت میکنن، مرد با داد و فریاد از اطرافیان کمک میخواد، مردم هجوم میارن، عده ای هم سنگ پراکنی میکنن، به زور خانم رو از دست مامورین در آورده و داخل پاساژ میبرن و در پاساژ رو میبندن!

پرده سوم: کنار خیابان جای بدی پارک کرده بودم، یک خانم بد حجاب اومد کنارم گفت "ببخشید خیلی بدجایی پارک کردیا" و رفت. واکنشی نشون ندادم ، حق با اون بود. اما پیش خودم گفتم آیا همونطور که به خودش حق داد به رفتار اجتماعی غلط من (بد پارک کردن) اعتراض بکنه، به منم حق میده بابت رفتار اجتماعی غلط اون (بد حجابی) بهش تذکر بدم؟! آخه هر 2 رفتار، یک ناهنجار اجتماعی هستن.



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 17:18 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

کی از غم های عمیقی که بر قلب نازنین امام زمان سنگینی می کند، غم خدشه دار شدن حجاب اهل بیت می باشد. زیرا اندوه بزرگ حضرت زینب مسئولیت سنگینی بود که پس از شهادت امام حسین در رهبری کاروان اسیران کربلا به سمت کوفه و شام بوده است، به ویژه وقتی که سپاه ابن زیاد به دستور عمر سعد خیمه ها را آتش زده و به غارت می پردازند و اهل بیت در بیابان ها سرگردان می شوند و کودکان گم می شوند، وقتی که با سختی و مرارت حضرت زینب موفق می شود آن ها را پیدا کند اولین سخن آن ها این بوده که  "عمه جان چادر از سر ما بیرون کردند".

آیا صدای امام حسین را نمی شنوید که می گوید: هَل مِن ناصر یَنصُرنی



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 16:36 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

من خیلی دوست دارم حجابمو رعایت کنم، اما وقتی حجابم رو رعایت می کنم و میرم بیرون کسایی رو می بینم که حجابشون رو خوب رعایت نمی کنن  و وسوسه میشم که من هم مثل اونها باشم؛ حالا نمیدونم چیکار باید کنم؟

اتفاقا زیبایی گناه نکردن و ثواب گناه نکردن همینه که انسان گاهی وسوسه اون کار بشه، در وجودش یک ولوله ای ایجاد بشه و در مقابلش بایسته. والا مثلا بنده که اینقدر خوابیدم که دیگه از زور پر خوابی بیدار شدم بعدشم بگم خوب الحمدالله که دیگه ما هم سحرخیز شدیم. این سحرخیزی که فایده نداره. از ساعت 6 بعد ازظهر خوابیدی 4 صبح بیدار شدی. دیگه زورم بزنی خوابت نمی بره. اونجایی که انسان با یه سختی رختخواب گرم رو کنار می زنه و چشاش همینجوری داره قیلی ویلی میره و آبی به چشمش میزنه و میگه خدایا بخاطر تو بلند شدم. اون خیلی مزه داره. والا اونقدر خوابیدم که خوابم نمیاد، اونقدر خوردم که دیگه غذا خوردنم نمیاد، اونقدر عیاشی کردم که دیگه حالا نگاه به هر زنی بکنم برام جاذبه نداره؛ اون که هنری نیست و این که شما خانم محترم، این وسوسه رو میشی و دیگران گاهی بالاتر از وسوسه یه نگاه متلک آلودی، یک نگاه تحقیرآمیزی، یک نگاهی از سر اینکه شما چقدر املی به شما می اندازن و شمایی که این حقیقت رو دریافتی که این زیباتره، اینجوری پاک تر و پاکدامن تره، بدونید پیش خدا اجر و مقام بلندی دارید. ضمن اینکه محیط هم نباید خیلی روی ما تاثیر بگذاره، یعنی که وقتایی باور داریم کارایی خوبه ولی اینقدر بیرون رو میبینیم و توجهمون درگیر اطراف میشه که خود بخود این تلقین ایجاد میشه که نکنه ما داریم راه رو اشتباه میریم، نکنه اونا درست می گن! بعضی جاها دیدید بهار زودرس میشه و توی باغ یک درخت بادام شکوفه داده، همه می رن ازش عکس میگیرن. شما اون یک درخت بادامی باشید که شکوفه دادید کاری هم نداشته باشید بقیه درخت ها شاخ و برگشون خشکه !



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 16:27 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

اگر پسری دستشو دراز کرد و خواست دست بده چیکار کنیم؟ اگر دست ندیم بقیه میگن چقدر املی!

وقتی من برای خودم یک اصولی دارم، برای خودم یک قوانینی توی زندگیم داشته باشم حالا هر کسی دست دراز کرد طرف من که نباید بخاطر دیگران... اصلا یک نفر دست دراز کرد خواست جیب شما رو بزنه شما میگی بیا این جیب من ؟! الان مهتر اینه که دست دراز میکنن میخوان دل شمارو بزنن، دل شما رو ببرن. به قول حافظ "دلم رمیده شد و غافلم من درویش/که این شکاری سرگشته را چه پیش آمد". میگه دل مارو دارن شکار میکنن و دل مارو دارن میبرن. شما فکر نکنین دستی به سمت دست شما دراز شده؛ بلکه دستی به سوی دل شما دراز شده. دلتو چرا به دست هرکسی میدی؟ و ما چطور جیبمون رو دست هر کسی نمیدیم، موبایلمون رو دست هر کسی نمیدیم، اون وقت دلمون رو بدیم دست هر کسی. اونم هرکسی که کس نیست؛ ناکسه! به قول یه دوستی این حجاب و این حریم مثل کاغذ کادوی وجود یک زنه؛ چون زن وجودش و جسمش ارزشمندتر از جسم مرده خدا اون رو کاغذ کادو کرده و کاغذ کادو رو آدم وقتی باز میکنه که نامحرمی اونجا نباشه، اونجایی که این کادو مال صاحبش هست اونجا میتونید کادو رو باز کنید و بدست صاحبش داده بشه. (خدای نکرده سوء برداشت نشه منظور بنده فقط تشابه هست) منظور از صاحب تا دختر توی خونست پدر و برادرشه و بعدم که ازدواج کرد میشه همسرش. مطمئن باشید اگر قوانین الهی رو رعایت کنیم و بهش توکل داشته باشیم علاوه بر آخرت، توی همین دنیا هم لذت میبریم و شاد خواهیم بود. تمام افسردگی ها و ناراحتی ها و اضطراب ها بخاطر دوری از خداست. عاشقانه دستورات خدا رو انجام بدیم نه آمرانه . یا علی



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 16:18 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

نداشتن حیا یکی از عوامل بی حجابی زنان و چشم چرانی مردان در جامعه است. حیا یعنی شرم، یعنی اینکه انسان از ترس ملامت دیگران از انجام کاری خودداری و پرهیز کند.

مفهوم حیا یک مفهوم عاطفی است که پشتوانه‌های حجاب را که مفهومی رفتاری است، فراهم می‌کند. اگر این حس برای فردی ایجاد شود که مورد توجه خداست و خداوند و فرشتگانش ناظر او هستند، دیگر گناه نکرده و حرمت ارزش‌ها را حفظ می‌کند.

امام محمد باقر (علیه السلام) می فرمایند: چهار چیز است که در هر کس باشد، ایمانش کامل می شود و گناهانش پاک می شود و پروردگار خود را ملاقات کند در حالی که خداوند از او راضی باشد که از جمله ی آنهاست: "حیا از هر کار زشت در نزد خداوند و مردم". (خصال)

امام صادق (علیه السلام)  می فرمایند: حیا و ایمان در کنار همدیگر و در یک ردیفند؛ چون یکی از آن دو رفت، دیگری هم در پی آن می رود. (اصول کافی، ج3، ص 165)

حیا از نشانه های ایمان است و شخص با ایمان در بهشت است. (اصول کافی، ج3، ص 165)

ایمان ندارد کسی که حیا ندارد.(اصول کافی، ج3، ص 166)

بهترین زنان شما آن زنی است که چون با مرد بیگانه باشد، لباس محکمی از حیا و عفت در بر کند. (زندگانی حضرت زهرا(س)، محلاتی، ص108)

راه هایی که پیامبر اسلام (ص) جهت بدست آوردن حیا معرفی کرده اند: (زبده الاحادیث، ج2، ص321)

1. نباید هیچ یک از شما بخوابد مگر اینکه مرگ (یاد مرگ) در نظرش باشد.

2. باید حفظ کند سر و آنچه در اوست (نگهداری چشم، گوش، زبان و ...).

3. حفظ کند شکم و آنچه در اوست (حرامخواری، شهوترانی).

4. باید به یاد قبر و پوسیدن در آن باشد.

5. هر کس آخرت را بخواهد، پس باید زینت زندگانی دنیا را رها کند (پرهیز از دنیا طلبی، تشریفات، تجملات نامشروع و قطع طمع).



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 16:17 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات


همانا حیا و عفت، از آداب و صفات ایمان است، و آن دو از خلق وخوی آزادگان و رسم نیکان است.

حیا و پاکدامنی، نشانه آزادگی و جوانمردی و لازمه ایمان است و مردان و زنان، همه نیازمند آنند ولی خداوند متعال به بانوان به خاطرساختار وجودی و جایگاهی که در جامعه دارند حیا و آزرم بیشتری عنایت فرموده است و از این جهت، مسؤولیت بیشتری را بر دوش می کشند. حیا و عفت برای همه امری نیک و لازم است اما برای آنان لازمتر است. حیا نشانه آزادگی است و مردان و زنان آزاده آنانند که پاکدامن و باحیا باشند، و اگر حریت به معنای واقعی کلمه وجود داشته باشد صفات نیکوی دیگر نیز وجود خواهد داشت. زنان و مردان مسلمان ومتعهد، آزادی را در صفاتی می جویند که در روایت بعدی بر آنها تاکید شده است.


تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 16:14 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات


تنها وقتی با خدا حرف می زنی
هیچ نفسی هدر نمی رود
وقتی منتظر خدا باشی
هیچ لحظه ای حروم نمی شود
وقتی به خدا اعتماد کنی
هرگز شکست نخواهی خورد
تنهابا خدا همه چیز را بدست خواهی آورد


برگرفته شده از(پایگاه حجاب کوثر) kusar5.blog.ir


تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 16:12 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

پاسخ به شما دوست عزیز که به وبلاگت سر زدم و هیچ یک از نظراتت باز نبود، و تنها راه ارتباطی وبلاگ تماس با من بود، بهت گفتم چرا این کارو با وبت کردی، و تو گفتی:
میدونی نظرات وبم و چرا بستم ؟
چون که هیجوقت آقای بیماردلی نتونه برام نظر بدی بذاره !


پاسخ من به شما دوست عزیز اینه:

ببین عزیزم،ما نمیتونیم از ترس تصادف اصلا ماشین سوار نشیم،ما نمیتونیم از ترس غرق شدن هیچ وقت از لذت شنا کردن توی دریا محروم بشیم،ما نمیتونیم از ترس اینکه مسموم بشیم هیچ وقت از بیرون غذا نخوریم، ما نمیتونیم از ترس سقوط هیچوقت سوار چرخ و فلک نشیم، نمیشه که همیشه زندگی رو به خودمون سخت بگیریم! حالا بر فرضم یه آقای بیمار دل برات نظر بده!
چی میشه؟
چی میتونه بهت بگه؟
هرچقدرم بد و بیراه بگه شعورشو نشون داده
میتونی با یه کلیک ساده حذفش کنی
و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
من خودم از این موردا داشتم
به خاطر این مسائل کوچیک هیچ وقت خودت رو اذیت نکن و ذهنتو آزار نده
هیچ چیزی نمیشه
اینجا دنیای مجازیه
هیچ کس دستش به تو نمیرسه!
نترس عزیزم
هیچ اتفاقی نمیوفته
نظراتتو باز کن
این کاری که کردی نشونه ی ضعفه
تو که خدای ناکرده ضعیف نیستی؟
پس قوی باش



مواظب باشیم، اما افراط نکنیم، چون اینطوری فقط خودمون اذیت میشیم.


تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 16:06 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

دختران با آراستن خود به زیور ؛
تقوا ...
عفافـ ...
دانش ...
ایستادگے...
تربیتــ صحیح فرزند ...
اهمیتــ دادن به خانواده ...
در راه حضرتــ زهرا حرکتــ کنند .

مقام_معظم_رهبرے






تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 16:02 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات







تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:57 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

یعنی میشه زمانی که نتیجه ی کنکورم اومد اسم منم یکی از این اسما باشه؟






تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:56 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

رباب خودم حسن کلید ساز!

استاد دروغ و صحنه پرداز !

ارباب خودم وزیر نیرو!

نازک میکنه دوباره ابرو!

ارباب همه وزیر نفته!


با چندتا دکل به خانه رفته!


ارباب خودم وزیر راهه!


آخوندی همیشه بی گناهه!

ارباب خودم وزیر کاره!

این طفلکی خیلی درفشاره!

ارباب بزرگ جنتی جونه!

صد ساله شده بازم میخونه!

ارباب همه که لاریجانی!

مجلس میره اما با کتانی!

ارباب خودم حضرت نوبخت!

هی فکر میکنه نشسته برتخت!

ارباب دلار و سکه سیفه!

میخنده و ایشون سر کیفه!





تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:55 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

آدما وقتی ناخناشون بلند میشه انگشتاشونو کوتاه نمی کنن، ناخناشونو کوتاه می کنن


توهم همینطور، نباید آدما رو دور بریزی. باید سوء تفاهم ها رو دور بریزی






# دیالوگ سریال پدر





تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:55 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

ام فامیلشان تحریریان بود و اصالتا اصفهانی بودند ولی ساکن تهران.
شغل پدرش هم فروش لوازم التحریر در بازار بود.
او فرزند چهارم خانواده تحریریان بود و نور چشمی پدر.

همین که دبستان را تمام کرد به حجره پدرش رفت و مشغول کار شد؛
شبانه درس میخواند و روزها کار میکرد. عاشق مکالمه به زبان انگلیسی بود و ول کن هم نبود.

کلاس زبان میرفت و جوری شده بود که مثل بلبل انگلیسی حرف میزد.
از سربازی که آمد، زن گرفت و باز به حجره پدرش برگشت.

فامیلشان را از تحریریان به رفوگران تغییر دادند.
اولین درخشش او زمانی بود که یک محموله مداد از ژاپن به ایران رسید و او کولاک کرد! چون همسرش برای مدادها منگوله های رنگی میساخت و ایده میداد تا فروش بهتر شود و با این کار سودشان چند برابر شده بود!
این بود که علی اکبر به فکر تجارت افتاد. چون خانواده ای مذهبی بودند و به حقشان قانع بودند، پدرش محافظه کار بود و بلند پروازی علی اکبر را که میدید میگفت آخر تو، کار دست من میدهی!

علی اکبر گوشش بدهکار این حرفها نبود. کم کم کارخانه علی اکبر رفوگران و برادران را تاسیس کرد و عکس برگردان و برچسب آیه های قرآن را چاپ زدند و دعای "وان یکاد" و طرح "فالله خیرحافظا و هو ارحم الرحمین" در ایران غوغا کرد.
از ماشین عروس تا ویترین مغازه ها جایی نبود که برچسب ها نباشد!
این شد که سرمایه ای دست و پا کرد.
کم کم به فکر تولید قلم خودنویس افتاد ولی هرچه تلاش کرد موفق نشد.

تا اینکه در یک روز تابستانی، آقایی به نام بهنام، به مغازه شان آمد و لای کاغذی که در دست داشت، سه عدد قلم بود. علی اکبر شروع به نوشتن کرد و دید چه چیز خوبی است!
پدرش آمد و علی اکبر گفت آقای بهنام این قلم ها را آورده.

پدر نگاه کرد و نوشت و گفت علی اکبر اینها چطوری جوهر میخورند؟
گفتم اینها جوهر نمیخورد، "خودکار" است!
این کلمه "خودکار" را او اولین بار در ایران به کار برد و رویش ماند.

یک روز نماینده همان شرکت خودکار فرانسوی به نام آقای لوک به ایران آمده بود و توی بازار با علی اکبر میگشتند تا بازار را نشانش بدهد.

آقای لوک به علی اکبر گفت اگر نماینده این خودکار بودید چقدر میفروختید؟ علی اکبر گفت سالی ۲ میلیون خودکار!!! این عدد ۴ برابر فروش لوازم التحریر مغازه بود.

فردای آن روز تلگرافی از فرانسه رسید و او "نماینده فروش خودکار بیک" شد!!! قول ۲ میلیون فروش خودکار داده بود ولی ۵ میلیون خودکار فروخت!!

کم کم فکری به ذهنش رسید.
به پدرش گفت بیا برویم کارخانه خودکار بیک را خودمان راه بیندازیم!!
پدرش گفت: باز به کله ات زده یک کار دیگر بکنی؟
جواب داد ما اگر تولید کنیم هم به مملکت خودمان خدمت می کنیم و هم یک عده شاغل می شوند و نان می خورند و با این حرف ها پدرش قبول کرد.

حالا راضی کردن آقای بیک دردسر بود. آقای بیک گفت بشرطی اجازه میدهم که بتوانی خودکاری مثل این خودکار تولید کنی و یک نمونه داد.
رفوگران خودکار را تولید کرد و به فرانسه فرستاد!

خودکار آنقدر خوب بود که تلگراف از فرانسه رسید که شما سریعاً به پاریس بیا.
رفت.
مدیر بیک به او گفت من به تو اجازه ساخت میدهم، فقط یک شرط دارد.
به من بگو با چه موادی، این خودکار را تولید کردی؟!
اینطور شد که شروع کردند و موفق شدند به طوری که در سال دویست میلیون عدد خودکار فروخت و این عااالی بود.

با کمک پدرش یک قطعه زمین ۱۱ هزار متری در تهران نو خریدند و کارخانه ای بنا کردند و ماشین آلات را از فرانسه به تهران آوردند.
تعداد پرسنل در آغاز کار ۹۶ نفر بود اما کم کم بیشتر و بیشتر شدد.

مداد سوسماری هم آن زمان رو به ورشکستگی بود.
کارخانه زیان ده مدادِ سوسماری را از فرمانفرمایان خریدند و در فروش مداد سوسماری هم رکورد زدند.
بعد در سال ۱۳۷۵ عطر بیک (عطر جوانی) را به خط تولیدشان اضافه کردند و باز رکورد زدند!
تا اینجا خیلی خوب بود
اما کمی بعد ماجرایی در سازمان تعزیرات حکومتی، پای برادران رفوگران را به زندان باز کرد تا در نهایت با پادرمیانی آقای ناطق نوری، نامه تظلم خواهی برادران کارآفرین را مورد پیگیری قرار داده بودند، قائله پس از دشواری فراوان ختم شد.

پس از آن ماجرا رفوگران هرگز آن آدم سابق نشد.
کم کم، کار کارخانه بیک خوابید!

خود رفوگران میگوید وداع تلخی با خودکار بیک و کارخانه ای که خودم سنگ بنایش را گذاشته بودم، داشتم
و الان، حس پدری را که فرزندش را از دست داده باشد، دارم.

آن روزها خودکار بیک حرف اول را در ایران می زد؛ اما حالا خودکارهای چینی جای یک تولید ملی را گرفته اند.

رفوگران این روزها با بیش از ۸۴ سال سن و با وجود بیماری در لواسان به دور از هیاهوی شهر، شعر می نویسد

شاید با همان #خودکاربیک




تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:53 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

آقای دوستی روز خوبی را شروع کرده بود. خانمِ آقای دوستی، صبحانه‌ی مفصلی برایش درست کرده بود. تخم‌مرغ نیمرو با نان داغ سنگک، پنیر با گردو و چای پر از هل... یعنی نهایت یک صبحانه!

دخترش توی کنکور قبول شده بود و مهم‌تر از همه این‌که دو هفته بود ماشین دل‌خواهش را خریده بود. چه بهتر از این‌ها؟

 دنیا ایستاده بود روبه‌روی آقای دوستی، دست‌هایش را زیر بغل زده بود، گاه‌گاهی هم کلاهش را به نشانه‌ی احترام و مودّت با آقای دوستی، از سر بر می‌داشت و دوباره بر سرش می‌گذاشت.

آن‌روز آقای دوستی برای بستن یک قرارداد مهم کاری باید می‌رفت شهر مجاور.

کت و شلوار توسی و پیراهن خاکستری‌اش، تا حدودی به موهای سفید و جوگندمی‌اش می‌آمد. هیچ‌چیزی نمی‌توانست این خوشی را در یک روز قشنگ بهاری خراب کند، مگر آمدن آقای اردلان. ولی خوش‌بختانه کسی جلوی در نبود و از آقای اردلان، هم‌سایه‌ی طبقه‌ی بالا هم خبری نبود.

سوار ماشینش شد. از خیابان‌ها یکی پس از دیگری گذشت. برای آقای پلیس زحمت‌کش که معلوم بود سرباز است، دست تکان داد. به جاده‌ی خروجی شهر رسید. به‌به! سبزه‌ها روئیده بودند. بعضی قسمت‌های دشت پر از لاله‌های قرمز بود. «عجب عظمتی داره خداوند!» این را آقای دوستی گفت.

از خم جاده که گذشت، جایی که می‌خواست وارد جاده‌ی اصلی شود، آن آقا را دید. آن آقایی که بعد فهمید عزرائیل است. بین این‌همه سبزی و قرمزی، آن آقا ایستاده بود کنار جاده‌ی آسفالت سیاه. کت و شلوار سفید پوشیده بود. برای آقای دوستی، دست تکان داد. آقای دوستی لبخند زد و سری تکان داد.

چند متر آن‌طرف‌تر با خودش گفت: «بهتره سوارش کنم، طفلی تو این جاده‌ی خلوت؛ ماشین گیرش نمی‌آد.» دنده‌عقب گرفت. آقای کت و شلوارِ سفیدپوش را سوار کرد. مرد از خودش جوان‌تر بود. چه بوی خوبی می‌داد. باید نام ادکلنش را می‌پرسید.

- سلام.

سلام اولی را آقای کت و شلوار سفیدپوش گفت.

- سلام جناب! صبح شما به‌خیر!

این یکی جواب آقای دوستی بود که بعد ادامه داد: «به‌به! چه هوایی! چه بهاری!»

- بله! خدا را شکر!

- چه خبرها؟

- ای... خبری نیست.

- جایی تشریف می‌بردید؟ از کجا می‌آیید؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش، به جایی خیره شد!

- از کجا می‌آییم؟ به کجا می‌رویم؟ سؤال سختی است! کی می‌داند؟

آقای دوستی سری تکان داد!

- بله، من آدم فلسفی‌ای نیستم ولی بعضی‌وقت‌ها حرف‌هایی می‌زنم که دیگران فکر می‌کنند من خیلی با مطالعه‌ام و کلی تحصیلات دانشگاهی دارم.

آن آقا توی صورت آقای دوستی خیره شد. آقای دوستی ترسید. از مرد پرسید:

- من دوستی هستم! شما؟ فامیلی شریف شما چیست؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش باز هم سکوت کرد. بعد شمرده گفت: «من عزرائیلم!»

 دل آقای دوستی هری ریخت پایین. یک آن، ماشین به طرف جاده‌خاکی کشیده شد.

آقای کت و شلوار سفیدپوش با آرامش عجیبی گفت: «چی شد؟ مواظب باش! قرار نیست که جانت را توی تصادف بگیرم.»

قلب آقای دوستی مثل بمب ساعتی می‌زد. هرلحظه امکان انفجارش بود.

شاید این‌همه خوشی بی‌دلیل نبود. پس قرار بود بمیرد. خودش را جمع و جور کرد.

- یعنی چی آقا؟ مگر من با شما شوخی دارم؟ کنار جاده ماندی سوارت کردم، این جواب من است؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش، باز هم ساکت بود. روی کُتش دست کشید.

- نه آقای دوستی، من زیاد اهل شوخی و خنده و حرف نیستم. بالأخره زندگی روزی تمام می‌شود. ولی شما آدم‌ها باور نمی‌کنید.

از شانس آقای دوستی، جاده خلوت خلوت بود. ماشینی هم در آن‌موقع صبح تردد نمی‌کرد. ولی خدا را شکر، روزنه‌ی امیدی در آن دشت دیده شد. آقایی کنار جاده ایستاده بود. آقای دوستی ترجیح داد او را سوار کند. آقای کت و شلوار سفید پوش گفت: «بهتر است سوارش نکنی، به‌خاطر خودت می‌گویم.»

ولی آقای دوستی ترجیح داد سوارش کند.

آقای عزرائیل سری تکان داد. ماشین ایستاد و آقا سوار شد.

روستایی بود. شاید اهل همین روستایی که این طرف جاده دیده می‌شد.

- سلام آقا! خدا خیرت بدهد که سوارم کردی، این‌وقت صبح ماشین نیست. ما هم باید ساعت‌ها این‌جا باشیم تا بلکه وسیله‌ای بیاید برویم شهر!

آقای دوستی نگاهی به آقای کت و شلوار سفیدپوش کرد. او با نگاهی متین به جاده خیره بود.

آقای دوستی گفت: «خواهش می‌کنم، من هم برای ثواب یا هرچی اسمش را بگذارند، شما و این آقا را سوار کردم.»

مرد روستایی گفت: «خدا خیرت بدهد. کدام آقا؟»

آقای دوستی با چشم و دست به آقای عزرائیل، که جلو نشسته بود، اشاره کرد.

مرد روستایی به سمت صندلی جلو خم شد.

- مگر کسی پیش شما نشسته؟ دوباره به صندلی کنار راننده نگاه کرد.

آقای دوستی یقین پیدا کرد که مسافر اولش خود عزرائیل است.

دوباره دلش ریخت پایین. قلبش یواش یواش که نه، خیلی تند آمده بود توی دهانش.

- آقایی را که این‌جا نشسته، کت و شلوار سفید پوشیده، نمی‌بینی؟

مرد روستایی گفت: «نه آقا. جان هرکی دوست داری من‌را نترسان!»

مرد کت و شلوار سفیدپوش یا همان عزرائیل به آقای دوستی گفت: «چرا سوارش کردی؟ دوست داری او هم به سرنوشت تو دچار بشود؟ گناه دارد. یک پسر کوچک دارد که اسمش امید است! حالا زود بی‌پدر می‌شود.»

آقای دوستی دنده را جابه‌جا کرد. دیگر یقین پیدا کرد که سوار ارابه‌ی مرگ شده است.

بهترین راه امتحان را انتخاب کرد. از مرد روستایی پرسید: «شما ازدواج کرده‌اید؟ بچه دارید؟»

مرد روستایی سرش را تکان داد: «آقا حالتان خوب است؟ بزنید کنار آبی به صورتتان بپاشید. چه ربطی دارد که من زن و بچه دارم یا نه؟»

عزرائیل دستش را دراز کرد و دستمالی از جلوی داشبورد برداشت، لبخند زد و گفت: «راست می‌گوید بیچاره! تو چه کار داری...؟»

هنوز حرف آقای عزراییل تمام نشده بود که مرد روستایی گفت: «بله، هفت سال است ازدواج کرده‌ام. یک پسر هم دارم، خدا امیدتان را ناامید نکند! اسمش امید است.»

دست‌های آقای دوستی می‌لرزیدند. حواسش رفت پیش خانه، همسرش و دخترش.

عزرائیل دستمال را تا کرد و گذاشت توی جیب کُتش: «چی شد آقای دوستی؟ حالا می‌خواهی مچ من را بگیری؟»

این بابا 30سال دارد و زمان مرگش 20سال دیگر است، نه حالا! می‌خواهی بپرس که چند سال دارد. سی سال و سه ماه و بیست روز! آقای دوستی ترجیح داد نپرسد.

آقای دوستی ترمز شدیدی کرد، چون چیزی شبیه روباه از وسط جاده، دوید و رفت لابه‌لای سبزه‌های آن طرف جاده و گم شد.

شانس آقای دوستی. هر وقت این جاده را طی می‌کرد در عرض چند دقیقه تمام می‌شد، ولی حالا...

بهترین کار این بود. ترمز کرد، ماشین ایستاد. رو به عزرائیل کرد: «از ماشین پیاده شو!»

عزرائیل با تعجب گفت: «به من می‌گویی؟ تو به من دستور می‌دهی؟»

مرد روستایی هاج و واج به آقای دوستی نگاه می‌کرد: «آقا به کی دارید می‌گویید پیاده شود؟»

آقای دوستی گفت: «به این آقا که جلو نشسته!» بهترین کار همین بود. شاید با این کار عزرائیل بی‌خیال او می‌شد.

مرد روستایی گفت: «آقا با کی هستی؟ به جز من و شما کسی این‌جا نیست.»

آقای دوستی خم شد، در سمت عزرائیل را باز کرد: «گفتم برو پایین.»

مرد روستایی زد توی سرش: «آقا کسی اون جلو نشسته؟»

با ترس، از ماشین پیاده شد. آقای دوستی هم کمربند صندلی را باز کرد و پیاده شد. آمد سمت آقای کت و شلوار سفیدپوش و در را کاملاً باز کرد: «گفتم بیا پایین.»

عزرائیل در را محکم بست. مرد روستایی با سرعت، رفت آن طرف ماشین، سمت راننده.

آقای دوستی دوباره در خودرو را باز کرد: «گفتم پیاده شو!»

عزرائیل دوباره در را محکم بست. چون حالا دیگر، مرد روستایی جای راننده نشسته بود.

مرد روستایی رو به آقای کت و شلوار سفیدپوش گفت: «خوب بود جلال! بس است، دیگر بگذار برویم.» مرد کت و شلوار سفیدپوش گفت: «آره بابا، دارد از ترس می‌میرد! چه فیلمی بازی کردی پسر! عجب بازیگری هستی جان تو! دمت گرم! بزن بریم!»

به آقای دوستی گفت: «با ماشینت خداحافظی کن آقای دوستی!»

آقای دوستی چند بار خواست در ماشین را باز کند، ولی ممکن نبود؛ چون درها قفل شده بودند و سرنشینان تازه آماده‌ی حرکت!

مرد روستایی، سریع ماشین را روشن کرد و راه افتاد. چندبار برای آقای دوستی بوق زد. آن آقای کت و شلوار سفیدپوش سرش را از ماشین بیرون آورد: «یادت باشد دیگر عزرائیل را سوار ماشینت نکنی.» مرد روستایی از شیشه برایش دست تکان داد و با آقای عزرائیل رفتند. آقای دوستی ماند و جاده...



تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:52 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات


آدمها بطور میانگین در روز بیش از 2 بار دروغ می‌گن، بیشتر این دروغ‌ها بخاطر طفره رفتن از جواب دادن به سوالاته. سعی کنیم سوالات خصوصی از هم نپرسیم تا بهم دروغ تحویل ندیم.




تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:52 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات


بی تو حتی ماه هم رنگ به رخسار ندارد.


 انتظار تلخ ترین درد دنیاست.

چرا نمی آیی؟

یا صاحب الزمان(عج)






تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:51 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

فرار کردن از مشکلات،
فقط فاصله رسیدن
به راه حل را افزایش می دهد
آسانترین راه برای گریختن از مشکلات حل کردن آنهاست...





تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 11:50 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
من گفتم یه نکته ای بهتون تذکر بدم
هرعکس یه زن یا دختر واقعی*غیرمسلمان*که تو منتشر و پخشش میکنین،نباید  پوشش از این حد کمتر باشه،وگرنه با انتشار این ععکس خودتون به گناه می افتین
پاها تا وسط ساق پا،از بالا همه ش پوشیده باشه
دستاش تا یکم بالای آرنج
یقه لباسشم خیلی گشاد یا پایین نباشه
یعنی همون حدی که تلویزیون زن های فیلم های خارجی رو میپوشونه



تاریخ : سه شنبه 1 تیر 1395 | 18:41 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

تعداد کل صفحات : 19 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • paper | بک لینک | فروش لینک