تبلیغات
دل نوشته های یک دختر چادری - قسمت سوم*(رمان ررویای بارانی)*
سلام
من میخواستم قسمت 3 رو چهارشنبه بذارم ولی خبر دار شدم  امشب ساعت 8 فاطمه جون 11 تا مهمون دعوت کردن بیان رمان منو بخونن
منم بی توجه به سرکوفت های مامانم نشستم با سرعت باد قسمت 3 رو تایپ کردم
برین ادامه مطلب
اول از همه مقدم میهمانان عزیز را گرامی میدارم
واز شکوفه جون هم خیلی ممنونم:

وحالا بقیه ی ماجرا:
((شین سریع با اورژانس تماس میگیره

یک ساعت بعد

ماری به هوش میاد و متوجه میشه توی بیمارستانه و روی تخت خوابیده،یه سرم هم به دستش وصله
سرشو میچرخونه،شین رو میبینه که کنار اون روی صندلی نشسته و در همون حال خوابش برده
از اونجایی که حمله عصبی شدیدی بهش وارد شده،دوباره از حال میره

15 دقیقه بعد

شین بیدار میشه ومیبینه ماری بی هوشه(فک میکنه تو این مدت به هوش نیومده)میبینه ساعت9:30 هست
میره سراغ دکتر ومیگه:
ببخشید بیمار من هنوز به هوش نیومده،نکنه طوریش شده باشه؟
دکتر میگه:اگه تا نیم ساعت دیگه به هوش نیاد احتمال داره تو کما رفته باشه وباید حتما خبرم کنی اما اگه زود تر از نیم ساعت به هوش بیاد میتونی ببریش

20 دقیقه بعد

ماری به هوش میاد،نگاه میکنه میبینه سرم به دستش نیست و شین هم بیداره و داره نگاهش میکنه .به شین میگه:من میخوام برم خونه

- باشه میخوای خودم برسونمت
- نه ممنون
ماری ازجا بلند میشه و داره به سختی راه میره،شین میخواد دستشو بگیره اما ماری مخالفت میکنه وخودش دستشو میگیره به دیوار و راه میره
شین از پشت سر داره به ماری نگاه میکنه،یهو ماری سرجاش می ایسته
شین میاد جلو میبینه ماری دستشو روی قلبش نگه داشته و از صورتش معلومه داره بدجوری درد میکشه
میره تا دکترو خبر کنه
ماری می افته روی زمین و حالش خیلی بد میشه و قلبش درد خیلی خیلی زیادی داره
وقتی شین و دکتر میرسن ماری از حال رفته

بعد از معاینه دکتر معلوم میشه ماری رفته توی کما و باید منتقل بشه به بخش icu (آی سی یو)...))


خب این دفعه برای اینکه قسمت4 رو بذارم باید نظرات این قسمتو به 10برسونید

اینم خواهر کوچیکه ی ماری هست که احتمالا قسمت بعد بیاد(اسمش ماریا هس و 6 سالشه)

هر کسی هم خوند نظرشو راجع به داستان بگه
(تو نظرات)



طبقه بندی: رمان، رمان*(رویای بارانی)*،

تاریخ : دوشنبه 9 فروردین 1395 | 17:30 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

  • paper | بک لینک | فروش لینک