تبلیغات
دل نوشته های یک دختر چادری - قسمت پنجم*(رمان رویای بارانی)*
سلام
اینم قسمت 5
فقط لطفا نظرتون رو درموردش بگید
انتقاد هم کنید خوشحال میشم
((یکروز از اون حادثه گذشته
سارا اومده مدرسه،هنوز معلم نیومده سر کلاس بچه ها بهش میگن :ماری چرا نیومده؟
اما فقط با اشکای سارا روبرو میشن
سر کلاس سارا(با اینکه درساش عالیه)اصلا حواسش به درس نیست

بچه ها دارن درس رو رو خوانی میکنن
خانم سزمن(دبیر انگلیسی)میگه کافیه،آتایا تو بخون
آتایا داره درس رو روخوانی میکنه
سارا توی فکر ماریه
انگار الان توی بیمارستانه
قطرات اشکش روی صفحه کتاب میریزه
وسارا با خودش میگه:
خدایا چرا باید اینطوری میشد
چرا باید بهترین دوستم  به این روز بیوفته،اونم بخاطر  من،چرا؟
خانم سزمن (که جدی ترین دبیرشونم هست) میگه:
کافیه،بخون سارا مک کلین
اما سارا فقط داره اشک میریزه
انگار سارا صدای خانم سزمن رو نمیشنوه
خانم سزمن چند بار تکرار میکنه و در آخر فریاد میزنه:ساااااااااااراااااااااا!!!!!
سارا یهو به خودش میاد و به خانم سزمن نگاه میکنه
خانم سزمن به سارا میگه:
سارا،اینجا مجلس ختم نیس
یالا بخون ببینم
سارا بغض گلو شو گرفته و نمی تونه حرف بزنه
خانم سزمن میگه :
چیشده که انقد آبغوره میگیری
سارا میگه:
خانم، ماری...
بعد میزنه زیر گریه
خانم سزمن فریاد میزنه میگه:
ماری چی؟
دیروز رفت توی کما،اون بهترین دوستمه
دیروز...
خانم سزمن میگه:کاتویا(مبصره)سارا رو ببرشش دفتر یه آبجوش بخوره
(این نهایت لطف خانم سزمنه)

15 دقیقه بعد

 بچه ها ی کلاس پشت در دفتر جمع شدن تاببینن چه خبر شده و میخوان سارا رو ببینن
بالاخره سارا از دفتر میاد بیرون و بچه ها دورشو میگیرن

ساعت 4 بعد از ظهر

سارا داره درس میخونه

بعد درسش که تموم میشه،احساس میکنه بیکاره،دوست داره بشینه با یکی حرف بزنه
یهو به ذهنش میرسه به ماری زنگ بزنه و باهاش صحبت کنه اما یهو یادش میاد که ماری تو کماست
از جاش بلند میشه
میره کنار پنجره

داره برف میاد
7 روز دیگه کریسمسه
دل سارا خیلی گرفته
دلش آغوش ماری رو میخواد
ولی ماری که نیست
به سرش میزنه بره بیمارستان

1ساعت بعد

سارا با
ویولون وارد بیمارستان میشه
بعد با کلی چونه زدن با پرستارا موفق میشه بره تو اتاقی که ماری هست
بعد میاد بالای سر ماری و با دستاش ،
ویولون رو نوازش میکنه تا آهنگ مورد علاقه ماری رو بزنه
سارا با خودش عهد کرده تا وقتی ماری خوب نشده هر روز بیاد و براش ویولون بزنه

1ساعت بعد

سارا از بیمارستان برگشته و داره نزدیک در خونه میشه که میبینه نیروهای پلیس جلوی خونه شون رو گرفتن...))

برای قسمت بعد نظرای ادامه مطلب به 1050برسه



طبقه بندی: رمان، رمان*(رویای بارانی)*،

تاریخ : پنجشنبه 12 فروردین 1395 | 11:49 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • paper | بک لینک | فروش لینک