تبلیغات
دل نوشته های یک دختر چادری - قسمت هفتم *( رمان رویای بارانی)*
سلام
پس از یکی دوهفته این قسمتو هم گذاشتم
عاشقانه ترین قسمتیه که تاحالا از این رمان خوندین
البته بعد از قسمت هشت
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی هم طـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولانیه
پس شوت شین تو ادامه مطلب
((سارا میاد به زندان ملاقات شین
شین:سلام
سارا: سلام،چی شده؟چیکار داشتی؟
ـ میخوام برام یکاری بکنی
ـ بگو
ـ میتونی یه کاری کنی مامان و بابای ماری بیمارستان نباشن من بیام ملاقاتش؟
ـ فک نکنم بشه همچین کاری کرد،همش یا مامانش یا باباش یا خاله ش یا مامان بزرگش و... اونجان وبیمارستانن
ـ به مامانش گو یه روز تو اونجا پیش ماری باشی بعد من میام ملاقاتش
ـ من درسمو ول کنم؟بعدم تو که زندانی هستی چطور میخوای بیای اونجا
ـ خب یه روزی بیا که فرداش تعطیل باشی،فقط به خاطر من و ماری،من میتونم مرخصی بگیرم،شرایطشو پرسیدم،میشه
ـ باشه فقط به خاطر تو،امروز که یکشنبه اس،صب میکنم جمعه عصریکی دو ساعت بعد مدرسه میرم تا صبح شنبه ،شنبه هم که تعطیلیم
ـ ممنونم
ـ ولی قول نمیدما!شاید مامان من اجازه نده شایدم مامان ماری
ـ سعی خودتو بکن
ـ باشه

2ساعت بعد

سارا میره بیمارستان و میخواد موضوع رو به مامان ماری بگه
ـ میگم شما یه ماه و خورده ی هست همش پیش ماری هستین پس من چیکارم؟میشه  اجحازه بدید جمعه عصر تا فردا صبح شنبش که تعطیلم پیش ماری بمونم و شما برین خونه استراحت کنین
ـ خسته میشی عزیزم
ـ نه طوری  نیس خواهش میکنم اجازه بدین
مامان ماری بعد از چند لحظه فکر کردن میگه:خیل خب باشه

جمعه

سارا از مدرسه میاد و بعد از نهار خوردن و نوشتن مشقاش میره بیمارستان(قبلا مامانشو درجریان گذاشته )

30دقیقه بعد

سارا تو بیمارستانه و جز اون هیچ کس دیگه ای نیست که همراه ماری باشه
گوشیشو از کیفش درمیاره و به شین زنگ میزنه
شین هم میگه تا نیم ساعت دیگه اونجام
سربازای زندان یه ردیاب به پای شین میبندن
بعدم شین از زندان میاد بیرون

سارا که توی بیمارستانه میره سراغ ماری و میخواد تا شین نیومده با ماری حرف بزنه
وارد اتاق میشه
بادیدن ماری اشکاش سرازیر میشه
میره میشینه رو یه صندلی که کنار ماریه
پرستار وقتی دیده مامان ماری تو بیمارستان نیست دوباره روسری ماری رو درآورده(یه مقدار این پرستاره لجه با اسلام مث اینکه خخخخخ)
دستشو میذاره  رو دست ماری
شروع میکنه به حرف زدن:سلام دوست عزیزم ماری گلم ،عزیز دلم ،بهترین دوستم یهو چی شد ،تو که طوریت نبود،همش به خاطر من بود،من
میزنه تو صورت خودش
آخه چرا باید داداش من میومد پیش تو که اون شین لعنتی بخواد ازت دفاع کنه
بعدشم حرفاش این بلا رو سرت بیاره
صدای سارا از قبل بلند تر میشه
پاشو
میگم پاشو
پاشو ببین شین و سورو زندانن،میفهمی؟؟؟؟
زندااااااان
پاشو ببین زندگی منو مث زندان کردی
پاشو ببین مامانت چه قدر شکسته شده!
پاشو ببین دوستت مُرد از تنهایی
تو که معدلت بیسته چرا دوماهه نیومدی مدرسه
سارا دست ماری رو میگیره و میاره بالا
بیا دستتو گرفتم پاشو
دست ماری رو ول میکنه
دست ماری بی جون می افته رو تخت
سارا اینکارو دوباره تکرار میکنه
_ ببین مث یه مرده افتادی رو تخت،مگه مردی؟نکنه دیگه هیچ وقت به هوش نیای؟خدایا نکنه دوستم بمیره
سارا از جاش پامیشه حال خودشو نمیفهمه سرشو میزنه به دیوار
یهو شین وارد اتاق میشه و میگه
ـ چه خبره؟چته سارا با این کارات بیشتر حال ماری رو بد میکنی
ـ ماری که مرده،دیگه هیچی حالیش نمیشه
شین داد میزنه :چی میگی؟کی مرده؟
سارا بلند تر از شین میگه:اگه زنده بود بعد دوماه حالا دیگه به هوش اومده بود
بعد سارا اتاقو ترک میکنه
شین رو صندلی میشینه
ـ ببین سارا به چه روزی افتاده!روانی شده،روانی!
پاشو دیگه پاشو
شین هر حرفی میزنه ماری به هوش نمیاد
قرآن جیبیشو در میاره و یه سوره از قرآنو برای ماری میخونه
بدون اینکه نگاهی به ماری بندازه از جاش بلند میشه
میخواد بره که احساس میکنه یک پشت لبه ی پیراهنشو از پشت میکشه...))

برا قسمت بعد نظرات پست ثابت برسه به 1400
پکید انگشتام



طبقه بندی: رمان، رمان*(رویای بارانی)*،

تاریخ : یکشنبه 29 فروردین 1395 | 13:42 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

  • paper | بک لینک | فروش لینک