تبلیغات
. - قسمت یازدهم*(رمان رویای بارانی)*

قسمت یازدهم*(رمان رویای بارانی)*

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 13:35

نویسنده : گلبرگ سمائی
ارسال شده در: رمان ، رمان*(رویای بارانی)* ،
سلام
اول برین قسمت ده رو بخونین
دیشب ناکامل بود
الان بهش بازم افزودم
چون قسمت بعد خیلی طولانیه نظرات پست ثابت=2000
برین ادامه مطلب

((بعد از جشن تولد

اونا طی نیم ساعت با سرعت باد همه جارو تمیز میکنن و میرن تو کتابخونه

ماری: کتاب علمی هاتو کجا میذاری؟؟

ـ اون طرف

ماری مشغول خوندن یه کتابه که سارا میگه:

دربیار روسریتو،سورو اینجا نیس که

رفت باشگاه

من رفتم یه چیزی بیارم بخوریم

ـ باشه

ماری روسریشو در میاره و به خوندن ادامه میده

یه لحظه سرشو میاره بالا میبنه سورو جلوش وایساده نگاش میکنه

جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

سریع روسریشو سرش میکنه تا به خودش بیاد میبینه سورو نیس

سارا میاد میگه: چه خبر شد؟چرا جیغ زدی

ـ سورو اینجا بود

ـ دیونه شدی؟سورو الان داره تو باشگاه با دوستاش ورزش میکنه

ـ نه داشتم  کتاب میخوندم یهو این اجنه پیداش شد

ـ خودت اجنه ای!اگه راست میگی حالا کو؟

ـ تا رفتم روسریمو سر کنم در رفت

ـ نمیدونم شاد خیالاتی شدی

ـ بیا از اینجا بریم

ـ باشه بریم تو اتاقم

بعد تو اتاق سارا کلی میگن و میخندن وسارا میره پایین کتابشو بیاره

ماری خسته شده

میره رو تخت سارا دراز میکشه و چشماشو میبنده

صدای پای یه نفر میاد

ماری میگه:کتابو آوردی سارا؟

جوابی نمیشنوه

چشماشو باز میکنه میبینه سورو دم در اتاقه

داد میزنه: سووووووووووروووووووووو اینجااااااااااااااااااااس

سارا با کتابش از پله ها میاد

(تا سارا میرسه دیگه سورو در رفته)

ـ بازم اینجا بود،همینجا وایساده بود!

ـ توهم زدی؟قرص مرصی چیزی که نخوردی؟

ـ برو تو ام

ـ برم یه لباس گرم بپوشم سردم شد

میره سمت کمد

یه لحظه ماری نگاه میکنه به پنجره ای که به بالکن خونه سارا راه داره ومیبینه سورو داره نگاش میکنه

ـ ای ای ای اینه!

سورو قایم میشه

سارا نگاشو برمیگردونه

ـ کو؟

ـ پشت پنجره بود

ـ پس الان باید تو بالکن باشه

ـ بریم ببینیم

میرن تو بالکن،(بالکن با یه راه پله وصل میشه به حیاط)کسی نیس

حیاطو هم نگاه میکنن ولی کسی نیس

سارا میخنده

ـ دارم یقین پیدا میکنم تو توهم زدی

1ساعت بعد

ماری میره تو کوچه، آقای لند حالا حالا ها باید پیداش شه

یهو میبینه سورو اون طرف کوچه وایساده

میره طرف سورو وبهش میگه:چی از جونم میخوای؟

سورو جواب نمیده

ـ فکر نمی کنم مادرزاد کر و لال به دننیا اومده باشی

یه نفر ماری رو از پشت میگیره میندازتش تو یه ماشین،چشم ودهن ماری رو میبنده و

دستاشو هم همینطور

                                          بعدم به رانند میگه: راه بیفت...))



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 10:23