تبلیغات
. - قسمت چهاردهم*(رمان رویای بارانی)*

قسمت چهاردهم*(رمان رویای بارانی)*

دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 15:07

نویسنده : گلبرگ سمائی
ارسال شده در: رمان*(رویای بارانی)* ، رمان ،
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همگی
بفرمایید تشریف ببرید خونه ماری اگه زحمتی نیس
((باباش به ماری نزدیک میشه ...
ماری میگه: به خدا من کاری نکردم بابا برات توضیح میدم
ـ چه توضیحی داری بدی؟ها؟
تن ماری از ترس به شدت می لرزه و میگه:(تن ماری نمیگه ها!خودش میگه!)
ـ بابا من ساعت ده از خونه سارا اومدم بیرون و منتظر آقای لند بودم ولـ...
ـ ولی چی؟ها؟بیخود به من دروغ نگو،آقای لند اومده ولی تو اونجا نبودی،گوشیتو چرا خاموش کردی
ـ ولی یهو دیدم یورو داداش ماری پشت دیوار وایساده معلوم بود یه هدفی داره یا اینکه دوباره میخواد چیزی بگه بعد یهو یه نفر از پشت سر منو به زور گرفت و تو ی یه ماشین انداخت و...(همینطور براش همه ماجرا رو توضیح میده ولی حرفی از شین نمیاره و میگه یکی از آدماش دلش برا من سوخت یواشکی منو برگردوند)

باباش بعد شنیدن ماجرا میگه:
ـ پس چرا از ساعت 3 تا 10 خونه دوستت بود
ی؟7ساعت اونجا چیکارمیکردی؟به بهانه تولد معلوم نیس چه غـ...
ـ اولش کیک درست کردیم و همه جا رو تزیین کردیم بعدم 4 تا 7 تولد بود و همه جارو کثیف کردن کلّـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی وقت داشتیم همه جارو تمیز میکردیم و بعدشم یه ذره باهم درس خوندیم و حرف زدیم تا ساعت 10
ـ مگه خدمتکار ندارن؟تو چرا تمیز میکردی؟
ـ خدمتکارشون مسافرته این سارا رم که میشناسیش بابا،پروئه(پر رو است(روش زیاده))

15 دقیقه بعد

ساعت هول و هوش 12/5 شبه
ماری توی اتاقش گریه میکنه
باباش هنوز خیلی حرفشو باور نکرده
در ضمن اینکه یه مقدارم خوشحاله
چون باباش دوباره پلیس فرستاده داداش سورو رو دستگیر کردن(بابا ماری هم فک کنم جز زنگ زدن به پلیس کاری بلد نباشه!خخخخخخخ)
و این که خیلی تو فکر شینه
با اعتمادی که به شین داره باور نمیکنه اون آدم شین بوده، ولی  میدونه چشماش هم بهش دروغ نگفتن
همچنین گوشاش
میره سراغ کشو کمدش، نگاهش میخوره به آلبوم
همه آلبوم رو ورق میزنه،عکسش با دوستاش،بچگیاش،مامان باباشو ... همه رو میبینه
این عکسو میبینه:(عکس مال تولد خودشه،2 سال پیش،یعنی تولد 15 سالگیش،سارا وماری باهم عکس یادگاری انداختن)

این عکس رو هم میبینه،مال سال آخر راهنماییشه:(بابچه های کلاسشون انداختن)

یاد قبل از مسلمون شدنش می افته
چقدر عکس بدون حجاب دست دوستاش و این و اون داره
افسوس میخوره
و میرسه به
آخر  آلبومش
از زیر یکی از عکسا
این عکسو پیدا میکنه:

عکس خودش و شینه
قبلنا زیر یه عکسا قایمش کرده بود
سارا ازشون عکس گرفته
شین حواسش نبوده
اهی میکشه
بازم گریه میکنه
یه فندک گیر میاره
و عکسو آتیش میزنه
و به نظر خودش، دیگه شین رو نباید به خاطر بیاره

2 روز بعد

2 روزه که هر چند ساعت یه بار ایمیلشو چک میکنه ولی هیچ خبری نیس
بازم نا امید میره سراغ گوشیش
ایمیلشو بازمیکنه
ومیبینه که یه پیام از شین اومده...))

برای قسمت بعد:
نظرات پست ثابت:2700 تا بشه
راستی
شمایی که این قسمت رو هم خوندی و رفتی
خواهشا یه نظر بذاری گناه نمیشه،نظرتو درمورد رمان بنویس
شکلک خالی هم نذاری
میسپارمتون به خدا
خدانگهدار




دیدگاه ها : نظرت درمورد رمان
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 15:40