تبلیغات
. - انشای من

انشای من

سه شنبه 18 خرداد 1395 16:42

نویسنده : گلبرگ سمائی
سلام
امسال المپیاد فارسی خوارزمی برزگذار شد و منم توش شرکت کردم
موضوع این بود:
باید یه عکس انتخاب میکردیم وتوی انشا توصیفش میکردیم یا انشایی دار رابطه باهاش مینوشتیم
منم یه انشا نوشتم و تو المپیاد قبول شد و رفتم مرحله نهایی
حالا انشای مرحله نهایی رو بعدا میذارم ولی اینو فعلا بخونین

تو دفتر انشام نوشتمش
عکسم این بود:(اثر استاد فرشچیان)



و حالا انشام:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
   کربلا مکانی بود که سید الشهدا،امام حسین(ع) در آن،مظلومانه با شهادت رسید.کربلا،دشت غم ها بود،کربلا....

   زنان و دختران همه به سمت ذوالجناح رفته بودند و به پاهای ذوالجناح چشم دوخته بودند،پاهایی که بدون امام تا آنجا را تاخته بود.پاهایی که امام را به میدان جنگ رسانده بود،پاهایی که...
  
   صدا،صدای گریه بود،صدای مویه خواندن زنان عرب بود،صداها در گوش رقیه می پیچیدند و مغز سرش مانند اتاقی بود که که انسان ها در حال رفت و آمد بودند،هیاهو می کردند و اعصاب رقیه را خرد می کردند.رقیه و سکینه،در آغوش هم،بر خاک ها فاتاده بودند و گریه میکردند

   رباب ،همسر امام حسین(ع)،هنوز غم علی اکبر و علی اصغرش را باور نکرده بودکه فهمید همسر مهربانش،به شهادت رسیده است.رباب افسار آویزان ذوالجناح را به دست گرفت و شروع به گریه کردن و مویه خوانی کرد.

   زینب،خواهر امام،در غم برادر می سوخت، حال او را نمی شد گفت،از کودکی با امام همبازی بودند،باهم بزرگ شدند،با هم غم از دست دادن پدربزگ کشیدند، باهم در غم مادر را تحمل کردند،باهم سر شکسته پدر را بستند، باهم در غم پدر شریک شدند،باهم شهادت برادرشان را دیدند،باهم،برای علی اضغر،علی اکبرو عبدالله گریه کردند،.ولی حالا،امام نبود که در غم های زینب شریک شود، حالا زینب باید تنهایی  همه ی غغم های زندگی اش را، مرور می کرد و می رسید به زخم تازه قلبش،زینب،به ذوالجناح پناه آورده بود،هنوز بوی عطر برادر را می داد،او گریه نمی کرد ، بغضی نا تمام راه گلویش را بسته بود.

   دشت کربلا هیاهویی دیگر داشت، صدای گریه ی زنان،درلابه لای باد می پیچید،سنگ هی بیابان، خون گریه می کردند،امام حسین(ع)در میدان جنگ به شهادت رسیده بود و حالا اسبش ذو الجناح...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 خرداد 1395 17:08