تبلیغات
. - قسمت نوزدهم*(رمان رویای بارانی)*

قسمت نوزدهم*(رمان رویای بارانی)*

سه شنبه 25 خرداد 1395 11:50

نویسنده : گلبرگ سمائی
ارسال شده در: رمان ، رمان*(رویای بارانی)* ،
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه ی دخترای گل
اینم قسمت نوزده
که خیلی قشنگه
ولی خوندن این رمانو مدیون یه دختر چادری جون هستین،چرا؟
چون بااین که باگوشی میاد ولی معرفتش از شماهام بیشتر بود و یکی یکی نظرات رو به 3500 رسوند
راستی اینم وبش که تازه زده:http://mohajabe82.mihanblog.com/
برای رفت به وبش اینجا کلیک کن
برای خوندن رمان برین پیش ماری و سارا


قبل از این که شروع کنم مطالب مهمی رو که یادم رفته تو رمان بگم رو اینجا میگم:
یادتونه اون شب سورو ماری رو گرفت تو ماشین انداخت برد تو یه زیرزمین متروکه؟؟؟
بعدش مگه ماری وقتی اومد خونه باباش زنگ نزد پلیس سورو رو بگیرن؟
خب حتما این سوال براتون پیش اومده سورو که تو زندانه چطور رفته حساب شین رو رسیده
بعد یه روز که سورو رو گرفتن آقای جرج مک کلین(بابای سارا دیگه)اومد پیش آقای ادوارد بیل فراند(بابای ماری دیگه) و کلی ازش عذر خواهی کرد و گفت من قول میدم پسرم دیگه بادخترتون کاری نداشته باشه ولی لطفا رضایت بدین از زندان بیاد بیرون
آقای بیل فراند هم قبول کرد و رضایت داد
بعدشم سورو آزاد شد دوباره مث اسکل رفت حساب شینو رسید
اینم بگم:اسم مامان ماری:جولیا اسمیته
و قبلا سارا یه خواهر کوچکتر از خودش داشت که سرطان گرفت و بعدم در اثر شیمی درمانی مرد. اسم خواهرش:لیزا.اون بچه 12 سال از سارا کوچکتر بود و توی 2 سالگی بود  که این اتفاق افتاد از سه سال پیش تاحالا اونا هنوز یاد بچشون از ذهنشون پاک نشده
((زنگ دبیرستان میخوره و میرن کلاس

3ماه بعد(بعد از تعطیلی مدرسه ها و تموم شدن امتحانات)

سارا اومده خونه ماری
ساعت :308 شبه ماری میگه:
سارا من یه دقیقه برم نمازمو بخونم بعد بیا کارت دارم

10 دقیقه بعد

ماری نمازشو خونده و حالا میاد پیش سارا
ـ خوب نمازمو خوندم
ـ چکار داشتی؟
ـ میخواستم ببرمت یه جایی
ـ کجا؟؟؟؟
ـ تو دوست داری بیای مسجد ما مسلمونا
ـ آره! میخوام ببیننم چجوریه
ـ باشه امشب میریم
ـ امشب؟
ـ بعله ساعت9:30
ـ خب من اونجا چکار کنم؟؟؟؟ممکنه منو راه ندن
ـ نترس بابا اونا راهت میدن، حالا محض احتیاط خودم یه کارایی هم میکنم
ـ چه کارایی؟
ـ امشب رو روسری سرت میکنم و یکی از مانتو هامو بهت میدم بپوشی و ظاهرتو شبیه مسلمونا میکنم،بعد میریم
ـ ینی دیگه منو مسلمون میکینی؟
ـ نه بابا فقط امشب تو اینطوری لباس بپوش
ـ قبوله
ـ حالا یه ساعتی وقت داریم، فعلا بیا بریم پای کامپیوتر میخوام عکس نشونت بدم
باشه بریم
همینطور که سارا داره عکسایی که ماری نشونش داده رو میبینه
ماری میره پایین نسکافه بیاره



ماری میاد
خب این عکسا چطور بودن(عکس چند مدل بستن روسری و شال و اینا نشونش داده)
ـ خوبه من امشب مث دختر دومیه روسری سر میکنم
ـ باشه

40 دقیقه بعد

اونا سوار ماشین آقای لند شدن و دارن میرن  مسجد مسلمونا
سارا و ماری پیاده میشن و بعد ماری مسجدو نشون سارا میده
ـ به اونا میگن گلدسته،به اینم میگن گنبد
 میدونی من چرا اینجا اوردمت ؟
- چرا؟
- اوردمت روضه
- روضه ؟
- الان به ماه قمری محرمه وما عزاداریم
- برای چی؟
- ما یه امام داریم به اسم امام حسین (ع) که عدالتخواه بود و با خلیفه (تقریبا میشه پادشاه )ظالم مخالف بود  و خلافتش رو قبول نمیکرد
اون خلیفه میخواست امام رو بکشه اسمشم یزید بود چون که باهاش مخالف بود.
امام حسین (ع)میخواست در مقابل اون آدم وایسه
ولی اونا شهیدش کردن
یه پسر6ماهه داشت که بهش تیر زدن و اونم شهید کردن...))




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 خرداد 1395 12:24