تبلیغات
دل نوشته های یک دختر چادری - قسمت بیستم*(رمان رویای بارانی)*
سلام
این هم از قسمت 20 رمان،چه قدر زود 20 قسمتش تموم شد!!!
البته یه 4،5 قسمت دیگه ای احتمالا طول بکشه
برای قسمت بعد،نظرات پست ثابت:3600
((ماری داستان شهادت امام حسین(ع)به صورت خلاصه برای سارا میگه

15 دقیقه بعد

همه نشستن توی مسجد و منتظرن تا واعظ(کسی که سخنرانی میکنه)بیاد
ماری:میبینی؟اینجا محیط محل عبادت ماست،مسجد،یه مکان معنوی هست
ـ منم از اینجا خوشم اومده،حالا قراره چیکار بکنیم؟؟؟
ـ یه نفر میاد و درمورد دین ومسیر زندگیمون و... حقانیت اسلام و... وماجرای کربلا و... حرف میزنه،که اگه به حرفاش گوش کنی خیلی خوشت میاد

2 روز بعد

روضه اون شب اول کار خودش رو کرد، سارا دیگه هر شب میاد روضه،اون به خانوادش گفته که شب ها میرن توی کتابخونه تا روی یه پروژه تحقیق کنن
اونا برای این که حرف سارا دروغ نباشه میرن کتابخونه،وماری هم کتاب های اسلام،کربلاو... چیزایی که سارا به تازگی راجع بهشون کنجکاو شده مطالعه میکنن،بعد از نیم ساعت،میرن روضه و قراره این روال ادامه پیدا کنه تا آخر محرم

ساعت 10:40 دقیقه،ماری وسارا از در مسجد میان بیرون

سارا: ببین ماری ،من یه رازی رو باید بهت بگم
ـ چی؟
ـ راستش خواهرم لیزا رو یادت میاد
ـ آهان،آره
ـ به حرفام گوش کن،میخوام یه داستان طولانی رو برات بگم، یه واقعیت
ـ بگو
ـ راستش،خواهرم 2سالش بود که فهمیدیم سرطان داره،بردیمش بیمارستان و گفتن که باید شیمی درمانی بشه وگرنه تا 2 ماه دیگه میمیره
ما مجبور شدیم بچه به اون کوچیکی رو شیمی درمانی کنیم و این واقعا خیلی سخت بود،این که ببینی خواهرت،عزیزدلت،بچه به  این کوچیکی همه موهاش میریزه،زیر دستگاه زجر میکشه،دارو های قوی میخوره،واقعا خیلی سخته،مخصوصا این که آخرشم بی نتیجه موند،خواهرم از بین رفت،اما یه رازی هست که به هیچ کس جز خدا نگفتم،من به امام حسین گفتم اگه خواهرم لیزا دوباره برگرده مسلمون میشم
ـ چی؟؟اون که مرده؟
ـ خواهر من تونست همه ی شیمی درمانی هاشو تحمل کنه،اما نمیدونم یهو چی شد که گفتن در اثر سختی درمان از بین رفته،وقتی به ما خبر دادن خواهرم مرده،جسدشو گذاشته بودنتو یه اتاق کوچیک،یه پارچه سفید هم انداخته بودن روش،هیچ کدوم از اعضای خانواده م جرئت نکردن برن اون جسد کوچولو رو ببینن،اما من،من رفتم توی اون اتاق تاریک،هواش خیلی سرد بود،من میترسیدم،صدای گریه مامان و بابام به گوشم میخورد،رفتم جلو،جایی که معلوم بود پی خواهرمه ،پارچه روشو یه کمی کنار کشیدم،انگشتای پای یه جسد پیدا شد،انگشتای دراز و باریکی داشت،اما خواهر من انگشتاش تپل مپل بود،بعد از این که این صحنه رو دیدم، از اون منظره ی وحشتناک فرار کردم،احساس کردم به حریم خواهرم که به یه دنیای دیگه وارد شده تجاوز کردم،احساس کردم... که حالا اما هیچ وقت یادم نمیره،انگار اون جسد خواهرم نبود،ولی من فکر میکنم شاید در اثر بیماری لاغر شده بوده،همیشه ترسیدم این موضوعو به کسی بگم،فکر میکنم خواهرم هنوز زنده س،فهمیدم!یه دکتر جوان بود که اون موقع بهش میخورد 22،23 سالش باشه،میگفت که زودتر از سنش فارق التحصیل شده،نمیدونم،ولی از وقتی خواهرم مرد دیگه هیچ وقت اون دکترو ندیدم...))




طبقه بندی: رمان، رمان*(رویای بارانی)*،

تاریخ : شنبه 29 خرداد 1395 | 07:09 | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

  • paper | بک لینک | فروش لینک